سبد خرید شما خالی است!
یک روز کاری دیگر شروع شده است. همه در موقعیت شغلی خود مستقر شده اند.
من امروز دیرتر از همیشه وارد فروشگاه می شوم اما این دیربودن الزاماً به معنای تأخیرداشتن نیست.
هنوز چند ثانیه ای باقی مانده. از زیر پل کریم خان رد می شوم تا به آن سوی خیابان برسم.
چراغ های فروشگاه بر خلاف چراغ های رابطه روشن هستند.
ساعت هشت و پنجاه و نه دقیقه است. وارد می شوم...
هنوز کوله پشتی روی دوشم است که تلفن زنگ می خورد.
ساعت دقیقاً نه است. کمی تعلل می کنم. گوشی همچنان زنگ می خورد.
بالاخره گوشی را می گیرم و دکمه را فشار می دهم.
سلام! ثالث بفرمایید...
935,000ریال 1,100,000ریال
تگ ها: داستان