سبد خرید شما خالی است!
باله دست ها | حمید علیدوستی
خیلی زود شیفتهٔ کتاب شدم، در موقع خواندنش حضورم غایب می شد و قطار کلمه ها سوار بر جمله ها وارد متن می شد و ذهن را سوار می کرد و جسم را به جایی می بُرد.
در آن طرفِ سرزمین رؤیاها، در مکانی دیگر، در مکانی از جنس خواب اما در بیداری.
همیشه در خیالاتم، کتاب و خواب و تفکر و رؤیا را در سرزمینی می دانستم که از جنس این جا نبودن بود و در جایی دیگر وجود داشت. آن جا کجاست؟
نمی دانم و نمی دانم... تمام سال های عمرم را از کلمه ها و واژه ها آدرسش را پرسیده ام،
از تمامی تجربهٔ زیستهٔ نویسندگان و فیلسوفان و هنرمندان و هنوز نمی دانم کجاست و شاید این راز و جادوی ادبیات است و در آخر پُر از نمی دانم ها و ندانستن هایم.
به واسطهٔ این انکار باز هم می خوانم و می خوانم و پُر از عشق به دانایی ام و برای همین قلم به دست شدم تا کمی بنویسم و یاد بگیرم و وارد لذت متن بشوم هر چند می دانم اول راه هستم و نمی دانم چقدر مجال دارم برای یادگیری.
تگ ها: داستان